<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جــــــهنـــــــم ســـــــرگــــــــردان</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com</link>
<description>خـــــدایــا مرا تـنها مگذار کـه مبادا نـگاهم به نگاه بنده ای از جنس خاک مـحتـاج شود!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 16 Jan 2014 11:22:41 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>مــــــــــــــــــعرفــــــــــــت ...</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/147</link>
<description>انقدر مرا از رفتنت نترسان قرار نیست تا ابد با هم بمانیم روزی همه رفتنی اند ماندن به پای کسی معرفت میخواهد نه بهانه... بلند میگویم : رفتی؟!!! بــــــــــــه درک لیاقت ماندن نداشتی...!!</description>
<pubDate>Thu, 16 Jan 2014 11:22:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/147</guid>
</item>
<item>
<title>خســـــــــــــته ام...</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/146</link>
<description>میخــــــــــــــــندم تا باورت را عوض کنم .... آری هیچ کجای دنیا عوض نشده تنها من پی برده ام ماهی که شبم را زیادی می کند برق چاقوییست که از رگ گردن بر من واجب تر است شب ها را تقسیم کرده ام میان چاقو ها و چراغ ها ... صبح باید یکی از ما دو تا صاحب این هم تنهایی باشد من یا ... سایه ام!!</description>
<pubDate>Tue, 14 Jan 2014 10:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/146</guid>
</item>
<item>
<title>تــــــــــرســـــــــ ...</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/145</link>
<description>انسان های اطراف من خوبند ... آنقدر خوبند که دیگر نمی توان نزدیکشان شد آنها نخواهند پذیرفت من دیگر نه می توانم بخندم آنها هنوز نفهمیدند باید بی وقفه حرف بزنند و منتظر نایستند که من جوابی بدهم هنوز نمی دانند باید شبیه دیوار همسایه که از ترس حرف مردم لمسش هم نمی کنند مرا نگاه نکنندآنها مدام اصرار دارند مرا آدم حساب کنند و خوب این از حسن نیتشان است مشکل اینست من دیگر آدم نیستم انسان های اطراف من هنوز زندگی را جدی نگرفته اند و این تنها چیزی است که مرا می ترساند</description>
<pubDate>Thu, 09 Jan 2014 19:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/145</guid>
</item>
<item>
<title>....!!</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/144</link>
<description>بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد ... بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت مــرا بـبـخـش ...</description>
<pubDate>Fri, 03 Jan 2014 19:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/144</guid>
</item>
<item>
<title>فـــــــاصله....</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/143</link>
<description>فاصله یعنی .... تولد تو را در فیس بوک تبریک میگویم و خبر مرگ مرا در روزنامۀ فردا میخوانی فاصله یعنی ... من با سلیقۀ مادرم لباس میخرم و تو تنها در برق رفتگی های خانه ات .... شمع روشن میکنی بیا... حالا بیا l i k e بزن بی کسی هایم را که تکه تکه نوشته میشود روی این بیلبورد مجازی!!! فاصله یعنی امشب به حکم شاعری جای تو قرار است با منتقدانم شام بخورم ...</description>
<pubDate>Thu, 21 Nov 2013 09:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/143</guid>
</item>
<item>
<title>مـــــــنـــــــــــت...!!</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/139</link>
<description>گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید! تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد .... گاهی نباید صبر کرد باید رها کرد و رفت تا بداند که اگر ماندی رفتن را بلد بودی گاهی بر سر کارهایی که برای کسی انجام میدهی باید منت گذاشت تا آن را کم اهمیت نداند ...! پ.ن. با موجودات عجیبی زندگی میکنیم موجوداتی که… تنها با “بی محلی” آدم می شوند !!!</description>
<pubDate>Mon, 30 Sep 2013 10:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/139</guid>
</item>
<item>
<title>غــــــــریــــــبـــــم ...</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/138</link>
<description>وقتی که هیچ نگاهی نباشه ک بغضاتو از توی نگات بخونه تو غریبی ! وقتی که هیچ دستی نباشه که توی دستات محکم فشارش بدی و احساس آرامش کنی غریبی ! وقتی هیچ پایی نیاشه ک تو رو تا ته دنیا همراهیت کنه و یاورت باشه بی شک تو تنهایی و غریبی ! حتی اگ تو کشور خودت باشی تو شهر خودت توی محله خودت توی خونه ی خودت احساس غربت می کنی ... احساس غربت بدترین احساسه ... پ ن : حس میکنم غریبم ... شــــــــقــــــــایــــــق ثـــــــــامـــــــــری</description>
<pubDate>Tue, 24 Sep 2013 19:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/138</guid>
</item>
<item>
<title>بـــــــــــاور...!!</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/136</link>
<description>آدمها مي آيند خودشان را نشان ميدهند اصرار ميکنند براي اثبات بودنشان و ماندنشان اصرار ميکنند که تو نيز باشي همراهشان همان آدمها وقتي که پذيرفتي بودنشان را وقتي که باورشان کردي به سادگي ميروند و تو ميماني با باوري که .... درد.نوشت. و این منم ! دختری تنها ... در کشاکش فصل های سرد و نخوت انگیز ... فروغ جان ؟! آستانه را رد کرده ام ... به سر حد رسیده ام ... شقایق ثامری</description>
<pubDate>Mon, 23 Sep 2013 09:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/136</guid>
</item>
<item>
<title>بـــــی اعـتنایـــــــی....</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/131</link>
<description>اندوه ... که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن ! دیگر مهم نیست... بودن یا نبودن دوست داشتن یا نـداشتن ... آنچه اهمیت دارد کشداری رخوتناک حسی است..... که دیگر تـو را به واکنش نمی‌کشاند! در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی و نگاه می‌کنی و نگاه و نـگــــــــــاه... درد.نوشت. دنیای این روزهایم پر است از هرج و مرج و آشفتگی ... آرنولد؟ ساعت زمانت را به من هم قرض میدهی؟! شقایق ثامری</description>
<pubDate>Thu, 22 Aug 2013 15:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/131</guid>
</item>
<item>
<title>مـــــــــــرده...</title>
<link>https://sadaftakhoda.blogfa.com/post/129</link>
<description>همه ما از مرده می ترسیم! اگر بگویند قرار است نیم ساعت فقط نیم ساعت با یک مرده با یک جسد در یک اتاق تنها باشی به سختی جلوی اضطراب و ترسمان را میتوانیم بگیریم! اما یک جسد که ترس ندارد... جسد یک تکه گوشت و مقداری استخوان بی خاصیت است که نه میتواند حرف بزند ، نه قضاوت کند ، نه خیانت!! جسد بیشتر از ترسناک بودن ، خنده دار است ! اما اگر بدانید که هر روز با صد ها مرده دست می دهید صحبت میکنید میخندید گریه میکنید قدم میزنید چقدر خواهید ترسید ؟!! پ.ن.</description>
<pubDate>Mon, 12 Aug 2013 18:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sadaftakhoda</dc:creator>
<guid>sadaftakhoda.blogfa.com/post/129</guid>
</item>
</channel>
</rss>
