تقدیر...

یعنی پرنده باشی

خسته از هزار مهاجرت باران دیده حوالی مقصد

آنقدر خسته که چشمت نبیند ارتفاعت را کم کنی

و یک شکارچی اولین شلیک زندگیش آنقدر خطا برود

که به تو مشترک شود

سقوط کنی تا مدال افتخار سینه ی کسی باشی

کسی که اصلا که اصلا به تقدیر اعتقاد ندارد ...

حرامم کن .....

شبیه گلوله ای که در تپانچه جان داد 
قبل از آنکه حرفی برای شلیک داشته باشد
من به بوی باروت بیشتر از عطر فرانسویت احترام میگذارم 
بی آنکه از حقیقت انتظار بروز داشته باشم 
گرامافون را خاموش کن 
خدا مدت هاست نزدیکی رگ گردنت خوابش برده!!
درد.نوشت.

روزی سرانجام به آنجا می رسی

اما!!

آنروز روزیست که می بینی  آنجا دیگر 

آنجا که میخواستی نبوده است ...