مــــــــــــــــــعرفــــــــــــت ...
انقدر مرا از رفتنت نترسان
قرار نیست تا ابد با هم بمانیم
روزی همه رفتنی اند
ماندن به پای کسی معرفت میخواهد نه بهانه...
بلند میگویم : رفتی؟!!!
بــــــــــــه درک
لیاقت ماندن نداشتی...!!
انقدر مرا از رفتنت نترسان
قرار نیست تا ابد با هم بمانیم
روزی همه رفتنی اند
ماندن به پای کسی معرفت میخواهد نه بهانه...
بلند میگویم : رفتی؟!!!
بــــــــــــه درک
لیاقت ماندن نداشتی...!!
انسان های اطراف من خوبند ...
آنقدر خوبند که دیگر نمی توان نزدیکشان شد
آنها نخواهند پذیرفت من دیگر نه می توانم بخندم
آنها هنوز نفهمیدند باید بی وقفه حرف بزنند
و منتظر نایستند که من جوابی بدهم
هنوز نمی دانند باید شبیه دیوار همسایهکه از ترس حرف مردم لمسش هم نمی کنند
مرا نگاه نکنندآنها مدام اصرار دارند مرا آدم حساب کنندمشکل اینست من دیگر آدم نیستم
انسان های اطراف من هنوز زندگی را جدی نگرفته اندترس هایی را می گویم که آنقدر تدریجی
در زندگی ات وارد می شوند که با خود تو مو نمی زنند!
من این ترس ها را زندگی کرده امانگار سایه ی خودم که دارد برای خودم چاقو می کشد
گفتم که انسان های اطرافم خوبند
و این خوب بودنشان من را می ترساند ...!!!
بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم
بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم
بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود
بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد
بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت
مــرا بـبـخـش ...
تولد تو را در فیس بوک تبریک میگویم
و خبر مرگ مرا در روزنامۀ فردا میخوانی
فاصله یعنی ...
من با سلیقۀ مادرم لباس میخرم
و تو تنها در برق رفتگی های خانه ات ....
شمع روشن میکنی
بیا...
حالا بیا
l i k e
بزن بی کسی هایم را
که تکه تکه نوشته میشود
روی این بیلبورد مجازی!!!
فاصله یعنی
امشب
به حکم شاعری
جای تو
قرار است با منتقدانم شام بخورم ...وقتی که هیچ نگاهی نباشه ک بغضاتو از توی نگات بخونه
تو غریبی !
وقتی که هیچ دستی نباشه که توی دستات محکم فشارش بدی
و احساس آرامش کنی غریبی !
وقتی هیچ پایی نیاشه
ک تو رو تا ته دنیا همراهیت کنه و یاورت باشه
بی شک تو تنهایی و غریبی !
حتی اگ تو کشور خودت باشی
تو شهر خودت
توی محله خودت
توی خونه ی خودت
احساس غربت می کنی ...
احساس غربت بدترین احساسه ...
پ ن : حس میکنم غریبم ...
شــــــــقــــــــایــــــق ثـــــــــامـــــــــری
خودشان را نشان ميدهند
اصرار ميکنند
براي اثبات بودنشان و ماندنشان
اصرار ميکنند که تو نيز باشي همراهشان
همان آدمها
وقتي که پذيرفتي بودنشان را
وقتي که باورشان کردي
به سادگي
ميروند
و تو ميماني با باوري که ....
درد.نوشت.
و این منم !
دختری تنها ...
در کشاکش فصل های سرد و نخوت انگیز ...
فروغ جان ؟!
آستانه را رد کرده ام ...
به سر حد رسیده ام ...
شقایق ثامری
که از حد بگذرد
جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن !
دیگر مهم نیست...
بودن یا نبودن
دوست داشتن یا نـداشتن ...
آنچه اهمیت دارد
کشداری رخوتناک حسی است.....
که دیگر تـو را به واکنش نمیکشاند!
در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی
و نگاه میکنی و نگاه و نـگــــــــــاه...
درد.نوشت.
دنیای این روزهایم پر است
از هرج و مرج و آشفتگی ...
آرنولد؟
ساعت زمانت را به من هم قرض میدهی؟!
شقایق ثامری
اما اگر بدانید که هر روز با صد ها مرده دست می دهید
صحبت میکنید
میخندید
گریه میکنید
قدم میزنید
چقدر خواهید ترسید ؟!!
پ.ن.
هر چیز که شبیه چیز دیگری باشد خودش را از دست می دهد
برای همین گناهکار ها را بیشتر از قدیسین دوست دارم
همیشه خودت باشهمه ی تندیس ها با اولین قدمشان فرو می ریزند...!
باید دست ببری در زمان و مکان
شخصیتت را به کار بگیری و خودت را جای عکاس بگذاری
از میانه ی لنز به حقیقت خیره شوی!
حقیقتی که تمام جانش را می دهد تا از کادر بگریزد
بعضی عکس ها را میان یک موسیقی لایت و نوری تاریک
بی ترس آنکه معشوقه ای حواست را بدزدد
باید روی دیوار انداخت
نیمه شب ها میان پیک یکی مانده به آخر و آخری خیره اش شدهنوز چشم هایش سالم است
عکس ها گاهی تیزند کش نمی آیندکه دردت را گردنشان بیندازی
عکس ها حرف می زنند ...
راه می روند ...
طول می کشند...
می کُشند
و تمام این ها در یک چشم بهم زدن است!!
یک چشم پشت دوربین بر هم می زند تمام اتفاق را ...
درد.نوشت.
فریاد نسلمان را در گلو خفه کردند
تا سکوت اسارتمان نسل گیر شود ... !
شقایق ثامریامروز سرم را آن قدر پایین آوردم تا هیچ کدامشان را نبینم
پسربچه ای از آن پایین به من خیره شده بود هر چه گشتم
معصومیت را در چشمانش پیدا نکردم!
دوباره سرم را بالا گرفتم
زنی با اخم نگاهم کرد لابد داشت گناهانم را می شمرد!
خودش را نمی دید که سرتا پایش سیاه سیاه شده!
او هم گذشت...
پیرمردی به من رسید انگار نابینا بود.خواستم کمکش کنم ولی فکر کردم چه اهمیت دارد...
بعد به او حسودیم شد!
به او که چشمانش توان دیدن این همه زشتی را نداشت
نزدیکش رفتم خواستم دستش را بگیرم
چیزی در دستم گذاشت یک شمع بود...
خوشحال شدمشمع را روی آدمک های خاکستری گرفتم
و تمامشان را سوزاندم حتی پیرمرد کور را!
حالا تنهای تنهایم مثل همیشه!
آسمان در دستم است
و من با تمام تنفرم عاشق ترین دختر زمینم!!!
درد.نوشت.
گاهی مترسک ها ایستاده می میرند ...
به سوگ آغوشی که همه عمر برای آسمان گشودند
ولی نمی دانستند که تمام عمر محکومند به زمین گیر بودن...
شقایق ثامری
تقدیر...
یعنی پرنده باشی
خسته از هزار مهاجرت باران دیده حوالی مقصد
آنقدر خسته که چشمت نبیند ارتفاعت را کم کنی
و یک شکارچی اولین شلیک زندگیش آنقدر خطا برود
که به تو مشترک شود
سقوط کنی تا مدال افتخار سینه ی کسی باشی
کسی که اصلا که اصلا به تقدیر اعتقاد ندارد ...
حرامم کن .....
روزی سرانجام به آنجا می رسی
اما!!
آنروز روزیست که می بینی آنجا دیگر
آنجا که میخواستی نبوده است ...
روزهای عجیبی ست این روزها
پر از همهمه
پر از بیقراری
پر از دلتنگی
و من چقدر این روزها بیزارم از همهمه
روزهای عجیبی ست این روزها
میدانی دلم چه میخواهد؟!
دلم میخواهد کوله بارم را برمی داشتم و میرفتم از این دیار
خسته ام
از آدمها
از بایدها از نبایدها
از دروغ ها
از هر چه تظاهر است
خسته ام
از خودم
از خودی که من نیستم
هر روز که میگذرد انگار دستی راه گلویت را بسته
راه نفس کشیدنت را
تنها دلت میخواهد بگریزی از هر چه هست و نیست ...
هیچ کس حرف دیگری را نمیفهمد
باور آدمها سخت شده این روزها و شاید فکر بیهوده ایست
انتظار یک تکلم ساده و بی دروغ ...
تقصیر تو نیست اگر عادت این روزهایمان شده که
تقصیرهایمان را آوار
کنیم روی سر نزدیک ترین کسی که میبینیم!
گیرم که اشتباه کرده باشیم!
به خدا تاوان هر اشتباهی سنگین نیست
گاهی تاوان یک اشتباه میتواند یک ببخشید ساده باشد...
آن روز ها که امید به جانمان افتاده بود
آن روز ها که سرمان برای آرزوهایمان درد می کرد ...
خودم را برای اولین بار دوست داشتم !
مردمم را دوست تر
نه دینشان برایم مهم بود نه اینکه چقدر سر و وضعشان به
دلم مینشیند یا نه
نه درگیر آرایششان بودم نه مارک لباسم را با توجه آنهاسِت می کردم ....
آن روز ها فقط شاد بودم که خیابان های شهربی درخت هم سبزند
مردمی که بی تفاوت تر از مورچه ها از کنار هم رد می شدندحالا به هم لبخند میزدند ...
مردمی که آنقدر نسبت به هم جهت گرفته بودند
که به حکم فرق جنسیت چشم در چشم نمی شدند
حالا دست هم را میگرفتند هم دست می شدند ...
دلم برای آن مردی که با عصا می آمد تنگ است ...
می آمد و دستش را از عصا میدزدید
پایم را ندید میگرفت و پا به پای من آواز می خواند
برای تمام پیر زن ها و پیر مرد هایی که
دست در دست می آمدند
با هزار چروکی که به قلب آرزو هایشان ننشسته است
از آن همه شبیه هم بودن
از آن همه آرزوی مشترک ....
دلم برای آن مردم تنگ استمردمی که دلشان برای هم تنگ شده بود ...
مردمی که از جنسیت پا فراتر گذاشتندمردمی که می خندیدند ...
مردمی که در چشم هم نگاه میگردند
و از حرف مشترکشان پایین نمی آمدند...!!
گل آفتابگردان رو به نور میچرخد
ما همه آفتابگردانيم
اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي
ديگر آفتابگردان نيست.
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش میكردم
كه خورشيد كوچكی بود در زمين و هر گلبرگش شعلهايی بود
و دايرهای داغ در دلش میسوخت.
آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را میكارد
مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد.
آفتابگردان هيچ وقت چيزی را با خورشيد اشتباه نمیگيرد
اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه میگيرد!
آفتابگردان راهش را خوب میداند و كارش را دقيق میشناسداو جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد
كاری ديگر ندارد
او همه زندگیاش را وقف نور میكند، در نور به دنيا میآيد
و در نور میميرد. نور میخورد و نور میزايد…
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا
بدون آفتاب، آفتابگردان میميرد
و بدون خدا، انسان نيز دوام نخواهد آورد
آفتابگردان گفت: روزی كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد
ديگر آفتابگردانی نخواهد ماند
و روزی كه تو به خدا برسی، ديگر تويی نمیماند
و گفت من فاصلههايم را با نور پر میكنم
تو فاصلهها را چگونه پُر میكنی؟
آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد
گفتگوی من و آفتابگردان ناتمام ماندزيرا كه او در آفتاب غرق شده بود…
جلو رفتم بوييدمش، بوی خورشيد میداد
تب داشت و عاشق بود.
خداحافظی كردم، داشتم میرفتم كه نسيمی رد شد و گفت:
نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب میاندازد!
ولی نام انسان
آيا كسی را به ياد خدا خواهد انداخت؟!
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم....
ایـن دیـوانگیـست ...
که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکهخار یکی از آنها در دستمان
فرو رفته استمتنفر باشیم
که همه رویاهای خود راتنها بخاطر اینکه
یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم
این دیوانگیست ...که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم
بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم
که از تلاش و کوشش دست بکشیم
بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است
این دیوانگیست ...که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز
میشوند بخاطر اینکه
یکی از دوستانمان رابطه ما را زیر پا گذاشته است رد کنیم
که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه
در یکی از آنها به ما خیانت شده است
این دیوانگیست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه
در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم
و به یاد داشته باشیم که همیشه
شانس های دیگری هم هستند
دوستی های دیگری هم هستند
عشق های دیگری هم هستند
نیروهای دیگری هم هستند
و افق های بهتری هم هستند
تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم
و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف
کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر منبلندگفتی: "زهر مار!"
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادیمن باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت استمن ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدیعاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به
انتها استوار و
مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حقخود نخواهم گذشت
من با تو برابرم، مرد
احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی
احتیاجی ندارم که تو حامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم
با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!
من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرادوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم
امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنینیستم) باید لیاقت و
شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت.
خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تونخواهم فروخت
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - ونیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود
ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد..
آنقدر که زانو هایم را به زمین خوردن قبل یاد گیری دوچرخه
سواری پیش فروش کنم
تا فاصله هایمان را قسط بندی کنم
ساعت به وقت بی خوابی من خواب مانده است!تا پرستار قرص های سیاه و سفیدم را به
خورد سگ خنده هایم دهد!
برای من که طناب دار را به گردنش روبان میبنددسیاه پوشیده است!!
شاید
شاید برای همین است که در اتاق من اکواریوم نمیگذارندبقیه اش را به پرستار ها بسپر.....!
چون ایمان داشتم هیچ لولویی زیر تخت جا نمیشود
آن موقع ها شبیه هیچکس نبودم این روز ها چرا
این روز ها شبیه چاپلین گریه میکنم...
شبیه چشم های یک مهاجر افغانی غربت دارم ...
شبیه انگشت کوچک پترس از یک سد پر ترک درد میکشم ...
تو چرا غریبی میکنی ؟
تو که دستانت بوی شالگردنی را میدهد که از ترس آب شدن
ادم برفی
تبعۀ مزرعۀ همسایه شد...
آب شدن... آآآآآ.... ب ب ب ب شدن
تو چه میدانی من از کجای این قصه آب میخورم
لیوان ... لیوان
برای هضم قرص سکوتی که هر شش ساعت یکبار میجوم...
حق داری غریبی کن ...
این روز ها بیشتر با مسکن هایم لامبادا میرقصم ...
این روز ها جای خالیم زیر تخت بوی نفتالین میدهد...
اگر نبودم حواست به موشهای خانه پدری باشد ...
دیر بجنبی اعتصاب غذا میکنند.......
راستی یکی را پیدا کن به خدا قرص خواب دهد ...
میخواهم دو ساعت برای خودم زندگی کنم...
اینایی که تا یه چیزی میگی
کنترل خودشونو از دست میدن و
عصبی میشن..
اینایی که چند ساعت میمونن تو اتاقشونو در
نمیان
اینایی که همش خوابن!
همونا که حوصله حرف زدن با هیشکیو ندارن..
همونایی که قرارشونو با دوستاشون کنسل
میکنن و میمونن خونه..
اینایی که از صب که پا میشن تا آخر شب با همه
دعواشون میشه
اینا از درون داغونن...
اینایی که تو پارک تنها یه گوشه میشینن و
هندزفری تو
گووششونه...
اینایی که تو خیابون همیشه سرشونو پایین
میندازن و راه میرن...
اینایی که تو تاکسی همیشه
خودشونو میچسبوونن به در که
کناریشون معذب نباشه ...
اینایی که دلشون واسه هیشکی تنگ نمیشه ...
اینااااا ... ایناااااااا ...
اینااااااااا رو خیـــــــــــــــــــلی مواظبشون باشین
اینا هیچی واسه از دست دادن ندارن
قبلاً یه نفر هر چی داشتن رو ازشون گرفته ...!!!
خواهشا اذیتشون نکنید...
داره جون میکنه بلکه حالش خوب بشه!
از یه جایی به بعد . . .
مرض چک کردن موبایلت خوب میشه!
حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری
از یه جایی به بعد . . .دیگه دوس نداری هیچکس رو به خلوت خودت
راه بدی
حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه ..
وقتی کسی بهت می گه دوست دارم
لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری ..
از یه جایی به بعد . . .فقط یه حس داری حس بی تفاوتی
نه از دوست داشتن
خوشحال میشی و نه از دوست نداشتن ناراحت
از یه جایی به بعد . . .
توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم فقط نگاه
میکنی....
هر چقدر هم تنها هستي ...
لباس خوب بپوش !
براي خودت غذاي خوب بپز !
خودت را به صرف قهوه اي در يک خلوت
دنج ميهمان کن !
براي خودت گاهي هديه اي بخر !
وقتي به روح احترام مي گذاري احساس
سربلندي مي کند ...
و اگر قرار است انتخاب کند
کمتر به اشتباه اعتماد مي کند!
يادت باشد عزت نفس غوغا مي کند ....جز خودم کسی را ندارم
که دلداریم بدهدبرایم آواز بخواند
و با همۀ بدیهایم ترکم نکند.. .
از وقتی خودم را دوست دارم
دیگر تنها نیستم...
اين شب ها ...
همين شب هاي بهاری
همين شب هاي باراني..
بايد تنها باشي تا عمق فاجعه را درک کني.!
کسي را که مدت هاست چشم به راه مانده ست....!
من..؟!
چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست.....
این من!
نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...!
فقط برای خودم هستم...خود خودم ! مال خودم !
صبورم و عجول!!
سنگین...سرگردان...مغرور... لجباز ...
با یک پیچیدگی ساده و مقداری
بی حوصلگیه زیاد!!!
و برای تو
هیچ ندارم.....!!
راهت را بگیــر و بـــــــرو
حوالی من توقف ممنــــوع است...!!!
درد.نوشت.
من از کــــــــــــــــوچ پرندگان اموختم
هـــــــــوای رابطه که ســـــــــــــــرد شد
باید گذاشت و رفـــــــــــــــــــــــت .. !!!!
این شـــــــــــب ها
چقدر دلـــــــم می خواهد کســی آرامــــــــــــــ
بــهم بگویـد:
" بـمیــــــــــری انشاالله "
و من فـریــــاد بـــزنم
" آمـــــــــــیـن "
نگران من نباش
من آنقدر امروز و فرداهای نیامده
را دیده ام که دیگر هیچ
وعده بی سرانجامی خواب
و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!
حالا یاد گرفته ام…
که فراموشی
دوای درد همه ی
نیامدن ها
نداشتن ها
نخواستن هاست
یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی
خیال دوست داشتن به سرم نزند...
یاد گرفته ام که بشنوم و
به روی خود نیاورم
که فرداها هیچ وقت نمی آیند...!!!
پ.نوشت.
خدایا ….
یا فریاد در گلو یم را بگیریا بغض گلوگیرم را …
هرکدام راه دیگری را بسته ...!!!
برای شک هایت که گاه و بی گاه از ایمان من بالا می روند
برای روز هایی که حوالی من به سنگ می خوری سرت را
این روز ها که از دستم کاری به جز دستهایت بر نمی آید
برای تمام اتفاق های افتاده از چشمت که مرا تا زیر زمین کوبید
به ناودانی ها قسم از باران گرفته تا اشک های تو
جغرافیا به جغرافیا تاریخ به تاریخ از تو خواهم نوشت
بی آنکه از زخم هایم بهانه ای جدا کنم
در دست های تو تکثیر شدن به سر سلول های من زیاد است
کمی پانسمان مشترک بیاور به جای طاقت های انفرادی
این گریه ها به زور اشتراک هم که شده به انقضا می خورند
تقدیر لجوج هم که باشد حریفمان نمی شود اگر دل خدا را
به دست بیاوریم
من در جمع هایی که تو نیستی ما نمی شود
با هیچ منی جمع پذیر نیست و هیچ علامتی به جز چشمک های تو
این رابطه را به مساوات نمی کشد
بیا با تمام آنچه از نداری هایمان مانده در هم بمانیم ............
ِاین کوچ ناگریر
این قطار از ریل بی خبر
این خدای خیره بر فاصله
تمامشان محکوم به کنار آمدن هستند اگر کنارم را تــــــا میتوانی
پر کنی

که براي داشتنت دلم را نه
عشقم را نه
روياهايم را نه
براي داشتنت حسي را دادم که
بدون آن ديگر من آن من سابق نيستم ...
حالا يکي هستم مثل بقيه نه ...
يکي مثل يخ
سرد!
يکي مثل ديوار
بي روح ...
يکي مثل خودم اما بي حس !
و اين کــُــشنده است اما نمي کــُـشد !
دلم مال تو
عشم مال تو
روياهايم را هم نمي خواهم
اما من خودم را پس بده ...
با اين من الآن غريبه ام!
اين حس کـُشنده است اما نمي کـُـشد ...