مــــــــــــــــــعرفــــــــــــت ...

انقدر مرا از رفتنت نترسان

قرار نیست تا ابد با هم بمانیم

روزی همه رفتنی اند

ماندن به پای کسی معرفت میخواهد نه بهانه...

بلند میگویم : رفتی؟!!!

بــــــــــــه درک

لیاقت ماندن نداشتی...!!

خســـــــــــــته ام...

میخــــــــــــــــندم تا باورت را عوض کنم .... 

آری هیچ کجای دنیا عوض نشده 

تنها من پی برده ام ماهی که شبم را زیادی می کند 

برق چاقوییست که از رگ گردن بر من واجب تر است 

شب ها را تقسیم کرده ام 

میان چاقو ها و چراغ ها ...

صبح باید یکی از ما دو تا صاحب این هم تنهایی باشد

من یا ...

سایه ام!!

تــــــــــرســـــــــ ...

انسان های اطراف من خوبند ... 

آنقدر خوبند که دیگر نمی توان نزدیکشان شد 

آنها نخواهند پذیرفت من دیگر نه می توانم بخندم 


آنها هنوز نفهمیدند باید بی وقفه حرف بزنند

و منتظر نایستند که من جوابی بدهم 

هنوز نمی دانند باید شبیه دیوار همسایه

که از ترس حرف مردم لمسش هم نمی کنند 

مرا نگاه نکنندآنها مدام اصرار دارند مرا آدم حساب کنند 

و خوب این از حسن نیتشان است

مشکل اینست من دیگر آدم نیستم

انسان های اطراف من هنوز زندگی را جدی نگرفته اند 

و این تنها چیزی است که مرا می ترساند
 

ترس هایی را می گویم که آنقدر تدریجی

در زندگی ات وارد می شوند که با خود تو مو نمی زنند!

من این ترس ها را زندگی کرده ام 

انگار سایه ی خودم که دارد برای خودم چاقو می کشد 

گفتم که انسان های اطرافم خوبند

و این خوب بودنشان من را می ترساند ...!!!

....!!

بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد ...

بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم

بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم

بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود

بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد

بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت

مــرا بـبـخـش ...

فـــــــاصله....

فاصله یعنی ....

تولد تو را در فیس بوک تبریک میگویم 

و خبر مرگ مرا در روزنامۀ فردا میخوانی

فاصله یعنی ...

من با سلیقۀ مادرم لباس میخرم 

و تو تنها در برق رفتگی های خانه ات ....

شمع روشن میکنی 

بیا...

حالا بیا 

l i k e

بزن بی کسی هایم را 

که تکه تکه نوشته میشود 

روی این بیلبورد مجازی!!!

فاصله یعنی 

امشب 

به حکم شاعری

جای تو 

قرار است با منتقدانم شام بخورم ...

مـــــــنـــــــــــت...!!

گاهی باید نبخشید
 
کسی را که بارها او را بخشیدی
 
و نفهمید!

تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد ....

گاهی نباید صبر کرد

باید رها کرد و رفت تا بداند

که اگر ماندی رفتن را بلد بودی

گاهی بر سر کارهایی که

برای کسی انجام میدهی
 
باید منت گذاشت
 
تا آن را کم اهمیت نداند ...!
 
پ.ن.
 
با موجودات عجیبی زندگی میکنیم
 
موجوداتی که…
 
تنها با “بی محلی” آدم می شوند !!!
 

غــــــــریــــــبـــــم ...

وقتی که هیچ نگاهی نباشه ک بغضاتو از توی نگات بخونه

تو غریبی !

وقتی که هیچ دستی نباشه که توی دستات محکم فشارش بدی

و احساس آرامش کنی غریبی !

وقتی هیچ پایی نیاشه

 ک تو رو تا ته دنیا همراهیت کنه و یاورت باشه

بی شک تو تنهایی و غریبی !

حتی اگ تو کشور خودت باشی

تو شهر خودت

توی محله خودت

توی خونه ی خودت

احساس غربت می کنی ...

احساس غربت بدترین احساسه ...

پ ن : حس میکنم غریبم ...

شــــــــقــــــــایــــــق ثـــــــــامـــــــــری

 

بـــــــــــاور...!!

آدمها مي آيند


خودشان را نشان ميدهند


اصرار ميکنند


براي اثبات بودنشان و ماندنشان


اصرار ميکنند که تو نيز باشي همراهشان


همان آدمها


وقتي که پذيرفتي بودنشان را


وقتي که باورشان کردي


به سادگي


ميروند


و تو ميماني با باوري که ....

 

درد.نوشت.

 

و این منم !


دختری تنها ...


در کشاکش فصل های سرد و نخوت انگیز ...


فروغ جان ؟!


آستانه را رد کرده ام ...


به سر حد رسیده ام ...


شقایق ثامری    

بـــــی اعـتنایـــــــی....

اندوه ...

که از حد بگذرد

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن !

دیگر مهم نیست...

بودن یا نبودن 

دوست داشتن یا نـداشتن ...

آنچه اهمیت دارد

کشداری رخوتناک حسی است.....

که دیگر تـو را به واکنش نمی‌کشاند!

در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی

و نگاه می‌کنی و نگاه و نـگــــــــــاه...

درد.نوشت.

دنیای این روزهایم پر است

از هرج و مرج و آشفتگی ... 

آرنولد؟ 

ساعت زمانت را به من هم قرض میدهی؟! 

شقایق ثامری

 

مـــــــــــرده...

همه ما از مرده می ترسیم!

اگر بگویند قرار است نیم ساعت فقط نیم ساعت با یک 

مرده با یک جسد در یک اتاق تنها باشی

به سختی جلوی اضطراب و ترسمان را میتوانیم بگیریم!

اما یک جسد که ترس ندارد...

جسد یک تکه گوشت و مقداری استخوان بی خاصیت است

که نه میتواند حرف بزند ، نه قضاوت کند ، نه خیانت!! 

جسد بیشتر از ترسناک بودن ، خنده دار است !

اما اگر بدانید که هر روز با صد ها مرده دست می دهید 

صحبت میکنید

میخندید

گریه میکنید

قدم میزنید 

چقدر خواهید ترسید ؟!!

پ.ن.

هر چیز که شبیه چیز دیگری باشد خودش را از دست می دهد

برای همین گناهکار ها را بیشتر از قدیسین دوست دارم

همیشه خودت باش 

همه ی تندیس ها با اولین قدمشان فرو می ریزند...!

عــــــــکــاس...

بعضی عکس ها را باید فقط نگاه کرد باید سوت کشید 

باید سرت را دو دستی در میان لنز بکوبی !

بعضی عکس ها را نباید تفسیر کرد باید لال شد 

باید دست ببری در زمان و مکان 

شخصیتت را به کار بگیری و خودت را جای عکاس بگذاری 

از میانه ی لنز به حقیقت خیره شوی! 

حقیقتی که تمام جانش را می دهد تا از کادر بگریزد 

بعضی عکس ها را میان یک موسیقی لایت و نوری تاریک 

بی ترس آنکه معشوقه ای حواست را بدزدد 

باید روی دیوار انداخت 

نیمه شب ها میان پیک یکی مانده به آخر و آخری خیره اش شد 

تمام درد عکاس را از میان نگاتیو بیرون کشید 

در چشم بعضی عکس ها باید خیره شد 

در اسلحه بعضی شان باید شلیک شد 

باید بفهمی چه از سر عکاس گذشت که 

هنوز چشم هایش سالم است 

عکس ها گاهی تیزند کش نمی آیند

که دردت را گردنشان بیندازی 

عکس ها حرف می زنند ...

راه می روند ... 

طول می کشند... 

می کُشند 

و تمام این ها در یک چشم بهم زدن است!! 

یک چشم پشت دوربین بر هم می زند تمام اتفاق را ...

درد.نوشت.

فریاد نسلمان را در گلو خفه کردند

تا سکوت اسارتمان نسل گیر شود ... ! 

شقایق ثامری

تنـــــــــفــــــر...!!

چقدر از آدمک های شهرم خسته ام!

امروز سرم را آن قدر پایین آوردم تا هیچ کدامشان را نبینم

پسربچه ای از آن پایین به من خیره شده بود هر چه گشتم

معصومیت را در چشمانش پیدا نکردم!

دوباره سرم را بالا گرفتم

زنی با اخم نگاهم کرد لابد داشت گناهانم را می شمرد!

خودش را نمی دید که سرتا پایش سیاه سیاه شده! 

او هم گذشت...

پیرمردی به من رسید انگار نابینا بود.

خواستم کمکش کنم ولی فکر کردم چه اهمیت دارد...

بعد به او حسودیم شد!

به او که چشمانش توان دیدن این همه زشتی را نداشت

نزدیکش رفتم خواستم دستش را بگیرم

چیزی در دستم گذاشت یک شمع بود... 

خوشحال شدم

شمع را روی آدمک های خاکستری گرفتم 

و تمامشان را سوزاندم حتی پیرمرد کور را!

حالا تنهای تنهایم مثل همیشه!

آسمان در دستم است 

و من با تمام تنفرم عاشق ترین دختر زمینم!!! 

درد.نوشت.

گاهی مترسک ها ایستاده می میرند ...

به سوگ آغوشی که همه عمر برای آسمان گشودند 

ولی نمی دانستند که تمام عمر محکومند به زمین گیر بودن...

شقایق ثامری

....!!

تقدیر...

یعنی پرنده باشی

خسته از هزار مهاجرت باران دیده حوالی مقصد

آنقدر خسته که چشمت نبیند ارتفاعت را کم کنی

و یک شکارچی اولین شلیک زندگیش آنقدر خطا برود

که به تو مشترک شود

سقوط کنی تا مدال افتخار سینه ی کسی باشی

کسی که اصلا که اصلا به تقدیر اعتقاد ندارد ...

حرامم کن .....

شبیه گلوله ای که در تپانچه جان داد 
قبل از آنکه حرفی برای شلیک داشته باشد
من به بوی باروت بیشتر از عطر فرانسویت احترام میگذارم 
بی آنکه از حقیقت انتظار بروز داشته باشم 
گرامافون را خاموش کن 
خدا مدت هاست نزدیکی رگ گردنت خوابش برده!!
درد.نوشت.

روزی سرانجام به آنجا می رسی

اما!!

آنروز روزیست که می بینی  آنجا دیگر 

آنجا که میخواستی نبوده است ...

بـــــــــخشــــــش...!

روزهای عجیبی ست این روزها

پر از همهمه

پر از بیقراری

پر از دلتنگی

و من چقدر این روزها بیزارم از همهمه

روزهای عجیبی ست این روزها

میدانی دلم چه میخواهد؟!

دلم میخواهد کوله بارم را برمی داشتم و میرفتم از این دیار

خسته ام

از آدمها 

از بایدها از نبایدها 

از دروغ ها 

از هر چه تظاهر است 

خسته ام 

از خودم 

از خودی که من نیستم 

هر روز که میگذرد انگار دستی راه گلویت را بسته

راه نفس کشیدنت را 

تنها دلت میخواهد بگریزی از هر چه هست و نیست ...

هیچ کس حرف دیگری را نمیفهمد 

باور آدمها سخت شده این روزها و شاید فکر بیهوده ایست 

انتظار یک تکلم ساده و بی دروغ ...

تقصیر تو نیست اگر عادت این روزهایمان شده که

تقصیرهایمان را آوار

کنیم روی سر نزدیک ترین کسی که میبینیم!

گیرم که اشتباه کرده باشیم!

به خدا تاوان هر اشتباهی سنگین نیست

گاهی تاوان یک اشتباه میتواند یک ببخشید ساده باشد...

.....!!!!

آن روز ها که در خیابان ها سبز می شدیم ... 

آن روز ها که امید به جانمان افتاده بود 

آن روز ها که سرمان برای آرزوهایمان درد می کرد ...

خودم را برای اولین بار دوست داشتم !

مردمم را دوست تر 

نه دینشان برایم مهم بود نه اینکه چقدر سر و وضعشان به

دلم مینشیند یا نه 

نه درگیر آرایششان بودم نه مارک لباسم را با توجه آنها 

سِت می کردم ....

آن روز ها فقط شاد بودم  که خیابان های شهر 

بی درخت هم سبزند 

مردمی که بی تفاوت تر از مورچه ها از کنار هم رد می شدند 

حالا به هم لبخند میزدند ... 

مردمی که آنقدر نسبت به هم جهت گرفته بودند 

که به حکم فرق جنسیت چشم در چشم نمی شدند 

حالا دست هم را میگرفتند هم دست می شدند ...

دلم برای آن مردی که با عصا می آمد تنگ است ... 

می آمد و دستش را از عصا میدزدید

پایم را ندید میگرفت و پا به پای من آواز می خواند 

برای تمام پیر زن ها و پیر مرد هایی که

دست در دست می آمدند 

با هزار چروکی که به قلب آرزو هایشان ننشسته است 

از آن همه شبیه هم بودن

از آن همه آرزوی مشترک .... 

دلم برای آن مردم تنگ است 

مردمی که دلشان برای هم تنگ شده بود ... 

مردمی که از جنسیت پا فراتر گذاشتند

مردمی که می خندیدند ...

مردمی که در چشم هم نگاه میگردند 

و از حرف مشترکشان پایین نمی آمدند...!!

آفتابــــــــــــــگردانـــــــــ...!

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور می‌چرخد

ما همه‌ آفتابگردانيم

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي

ديگر آفتابگردان‌ نيست.

آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد.

اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ می‌كردم‌

كه‌ خورشيد كوچكی‌ بود در زمين‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ايی بود

و دايره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.

آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتی‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را می‌كارد

مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزی‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمی‌گيرد

اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ می‌گيرد!

آفتابگردان‌ راهش‌ را خوب می‌داند و كارش‌ را دقيق می‌شناسد

او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد

كاری‌ ديگر ندارد

او همه‌ زندگی‌اش‌ را وقف‌ نور می‌كند، در نور به‌ دنيا می‌آيد

و در نور می‌ميرد. نور می‌خورد و نور می‌زايد…

دلخوشی آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است.

 آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا

بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ می‌ميرد 

و بدون‌ خدا، انسان نيز دوام نخواهد آورد

آفتابگردان‌ گفت: روزی‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد

ديگر آفتابگردانی‌ نخواهد ماند

و روزی‌ كه‌ تو به‌ خدا برسی، ديگر تويی نمی‌ماند

و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر می‌كنم 

تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر می‌كنی؟

آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد

گفتگوی من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند

زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود…

جلو رفتم‌ بوييدمش، بوی‌ خورشيد می‌داد

تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود.

خداحافظی‌ كردم، داشتم‌ می‌رفتم‌ كه‌ نسيمی‌ رد شد و گفت: 

نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ می‌اندازد! 

ولی نام‌ انسان

آيا كسی‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟!

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم....

دیــــــــــــــوانــــــگی....

ایـن دیـوانگیـست ...

که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکهخار یکی از آنها در دستمان

فرو رفته استمتنفر باشیم

که همه رویاهای خود راتنها بخاطر اینکه

یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم

این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم

بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم

که از تلاش و کوشش دست بکشیم

بخاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است

این دیوانگیست ...

که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز

میشوند بخاطر اینکه

یکی از دوستانمان رابطه ما را زیر پا گذاشته است رد کنیم

که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه

در یکی از آنها به ما خیانت شده است

این دیوانگیست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینکه

در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم

به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم

و به یاد داشته باشیم که همیشه

شانس های دیگری هم هستند

دوستی های دیگری هم هستند

عشق های دیگری هم هستند

نیروهای دیگری هم هستند

و افق های بهتری هم هستند

تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم

و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم 

عــــــــــــــــــدالت...

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف

کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من

بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به

 انتها استوار و

مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق

خود نخواهم گذشت

من با تو برابرم، مرد

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی

احتیاجی ندارم که تو حامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا

دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم

امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی

نیستم) باید لیاقت و

شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. 

خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو

نخواهم فروخت

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و

نیز خواهی فهمید

همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود

ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد..

جــــــــــــنون...

جنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارم میفهمی!

آنقدر که زانو هایم را به زمین خوردن قبل یاد گیری دوچرخه 

سواری پیش فروش کنم

تا فاصله هایمان را قسط بندی کنم

ساعت به وقت بی خوابی من خواب مانده است!

طوری که ثانیه شمارش تیک میزند روی اسم من

تا پرستار قرص های سیاه و سفیدم را به

خورد سگ خنده هایم دهد!

برای من که طناب دار را به گردنش روبان میبندد

و دور صندلی برق آنقدر میچرخد تا که آهنگ تمام شود

تا زود تر از همه بنشیند بر دل تو ...

چقدر خوب است

وقتی

باران به سرم میزند

تا آرام شوم

شبیه یک پنگوئن که از مهاجرت دسته جمعی ماهی ها 

سیاه پوشیده است!! 

شاید

شاید برای همین است که در اتاق من اکواریوم نمیگذارند

باور کن قوانین مال شکستن است

به درک بگذار

اتاقمان را دور کنند

روانشناس هایمان را عوض کنند

اما آخرش که نمی توانند وقتی که باران میگیرد

شُر شُر زدن ما را در هم پنهان کنند

تو چشمهایت هم بسته بماند

من سر صحبت با خودم را  از چشم های تو وا میکنم

راستی هر لحظه جنونم آزارت داد این دکمه ی قرمز را بزن

بقیه اش را به پرستار ها بسپر.....!

.....

کودک که بودم زیر تخت میخوابیدم

چون ایمان داشتم هیچ لولویی زیر تخت جا نمیشود

آن موقع ها شبیه هیچکس نبودم این روز ها چرا

این روز ها شبیه چاپلین گریه میکنم...

شبیه چشم های یک مهاجر افغانی غربت دارم ...

شبیه انگشت کوچک پترس از یک سد پر ترک درد میکشم ...

تو چرا غریبی میکنی ؟

تو که دستانت بوی شالگردنی را میدهد که از ترس آب شدن

ادم برفی

تبعۀ مزرعۀ همسایه شد...

آب شدن... آآآآآ.... ب ب ب ب شدن

تو چه میدانی من از کجای این قصه آب میخورم

لیوان ... لیوان

برای هضم قرص سکوتی که هر شش ساعت یکبار میجوم...

حق داری غریبی کن ...

این روز ها بیشتر با مسکن هایم لامبادا میرقصم ...

این روز ها جای خالیم زیر تخت بوی نفتالین میدهد...

اگر نبودم حواست به موشهای خانه پدری باشد ...

دیر بجنبی اعتصاب غذا میکنند.......

راستی یکی را پیدا کن به خدا قرص خواب دهد ...

میخواهم دو ساعت برای خودم زندگی کنم... 

......

اینایی که تا یه چیزی میگی

کنترل خودشونو از دست میدن و 

عصبی میشن..

اینایی که چند ساعت میمونن تو اتاقشونو در

 نمیان 

اینایی که همش خوابن!

همونا که حوصله حرف زدن با هیشکیو ندارن..

همونایی که قرارشونو با دوستاشون کنسل 

میکنن و میمونن خونه..

اینایی که از صب که پا میشن تا آخر شب با همه

دعواشون میشه

اینا از درون داغونن...

اینایی که تو پارک تنها یه گوشه میشینن و 

هندزفری تو

گووششونه...

اینایی که تو خیابون همیشه سرشونو پایین

میندازن و راه میرن...

اینایی که تو تاکسی همیشه

 خودشونو میچسبوونن به در که

کناریشون معذب نباشه ...

اینایی که دلشون واسه هیشکی تنگ نمیشه ...

اینااااا ... ایناااااااا ...

اینااااااااا رو خیـــــــــــــــــــلی مواظبشون باشین 

اینا هیچی واسه از دست دادن ندارن

قبلاً یه نفر هر چی داشتن رو ازشون گرفته ...!!!

خواهشا اذیتشون نکنید...

داره جون میکنه بلکه حالش خوب بشه!

....

از یه جایی به بعد . . .

مرض چک کردن موبایلت خوب میشه! 

حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری

از یه جایی به بعد . . .

دیگه دوس نداری هیچکس رو به خلوت خودت 

راه بدی

حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه ..

از یه جایی به بعد . . .

وقتی کسی بهت می گه دوست دارم 

لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری ..

از یه جایی به بعد . . .

فقط یه حس داری حس بی تفاوتی

نه از دوست داشتن 

خوشحال میشی و نه از دوست نداشتن ناراحت

از یه جایی به بعد . . .

توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم فقط نگاه 

میکنی....

....

هر چقدر هم تنها هستي ...

لباس خوب بپوش !

براي خودت غذاي خوب بپز !

خودت را به صرف قهوه اي در يک خلوت

دنج ميهمان کن !

براي خودت گاهي هديه اي بخر !

وقتي به روح احترام مي گذاري احساس 

سربلندي مي کند ...

آنوقت ديگر از تنهايي به ديگران پناه نمي برد!

و اگر قرار است انتخاب کند

کمتر به اشتباه اعتماد مي کند!

يادت باشد عزت نفس غوغا مي کند ....

....

این روز ها برای خودم چای دم میکنم 

گل میگیرم و با خودم سر هر میز قرار میگذارم 

روز های آخر با من بودن است باید هوایم را داشته باشم

تا درست سقوط کنم

قرار است از چشمان خدا بیفتم

خدایی که همیشه تا به من رسید 

خودش را به آ ن راهی زد که مرا در آن راه نمیدادند 

باید درست سقوط کنم میان نداری هایم 

تا هیچکس به دارایی های او شک نکند 

عیسی به آسپرین قناعت کن که در این روزگار 

پارچه را به صلیب میکشند مترسک صدایش میکنند ....

بــــــــــــــــرایـــــــــــــــــــ تــــــــــــو....

خودم را دوست دارم از روزی که دریافته ام

جز خودم کسی را ندارم

که دلداریم بدهدبرایم آواز بخواند

و با همۀ بدی‏هایم ترکم نکند.. .

از وقتی خودم را دوست دارم

دیگر تنها نیستم...

اين شب ها ...

همين شب هاي بهاری

همين شب هاي باراني..

بايد تنها باشي تا عمق فاجعه را درک کني.!

کسي را که مدت هاست چشم به راه مانده ست....!

...

فقط برای خودم هستم...!!!

من..؟!

چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست.....

این من!

نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...!

فقط برای خودم هستم...خود خودم ! مال خودم !

صبورم و عجول!!

سنگین...سرگردان...مغرور... لجباز ...

با یک پیچیدگی ساده و مقداری

بی حوصلگیه زیاد!!!

و برای تو

هیچ ندارم.....!!

راهت را بگیــر و بـــــــرو

حوالی من توقف ممنــــوع است...!!! 

درد.نوشت.

من از کــــــــــــــــوچ پرندگان اموختم 

هـــــــــوای رابطه که ســـــــــــــــرد شد 

باید گذاشت و رفـــــــــــــــــــــــت .. !!!!

....

این شـــــــــــب ها

چقدر دلـــــــم می خواهد کســی آرامــــــــــــــ

 بــهم بگویـد:

" بـمیــــــــــری انشاالله "

و من فـریــــاد بـــزنم

آمـــــــــــیـن "

......!

نگران من نباش

من آنقدر امروز و فرداهای نیامده

را دیده ام که دیگر هیچ

وعده بی سرانجامی خواب

و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!

حالا یاد گرفته ام…

که فراموشی

دوای درد همه ی

نیامدن ها

نداشتن ها 

نخواستن هاست

یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی 

خیال دوست داشتن به سرم نزند...

یاد گرفته ام که بشنوم و

به روی خود نیاورم

که فرداها هیچ وقت نمی آیند...!!!

پ.نوشت.

خدایا ….

یا فریاد در گلو یم را بگیریا بغض گلوگیرم را …

هرکدام راه دیگری را بسته ...!!!

تـــــــــــــو....

برای شک هایت که گاه و بی گاه از ایمان من بالا می روند

برای روز هایی که حوالی من به سنگ می خوری سرت را

این روز ها که از دستم کاری به جز دستهایت بر نمی آید

برای تمام اتفاق های افتاده از چشمت که مرا تا زیر زمین کوبید

به ناودانی ها قسم از باران گرفته تا اشک های تو

جغرافیا به جغرافیا تاریخ به تاریخ از تو خواهم نوشت

بی آنکه از زخم هایم بهانه ای جدا کنم 

در دست های تو تکثیر شدن به سر سلول های من زیاد است

کمی پانسمان مشترک بیاور به جای طاقت های انفرادی

این گریه ها به زور اشتراک هم که شده به انقضا می خورند

تقدیر لجوج هم که باشد حریفمان نمی شود اگر دل خدا را

 به دست بیاوریم

من در جمع هایی که تو نیستی ما نمی شود

با هیچ منی جمع پذیر نیست و هیچ علامتی به جز چشمک های تو

این رابطه را به مساوات نمی کشد

بیا با تمام آنچه از نداری هایمان مانده در هم بمانیم ............

 ِاین کوچ ناگریر

 این قطار از ریل بی خبر

این خدای خیره بر فاصله

تمامشان محکوم به کنار آمدن هستند اگر کنارم را تــــــا میتوانی

پر کنی

 

....!!

تو نفهميدي

که براي داشتنت دلم را نه

عشقم را نه

روياهايم را نه 

براي داشتنت حسي را دادم که

بدون آن ديگر من آن من  سابق نيستم ...

حالا يکي هستم مثل بقيه نه ...

 يکي مثل يخ

 سرد!

يکي مثل ديوار

 بي روح ...

 يکي مثل خودم اما بي حس !

و اين کــُــشنده است اما نمي کــُـشد !

دلم مال تو 

عشم مال تو 

روياهايم را هم نمي خواهم

اما من  خودم را پس بده ...

با اين من الآن غريبه ام! 

اين حس کـُشنده است اما نمي کـُـشد ...