آدمها مي آيند


خودشان را نشان ميدهند


اصرار ميکنند


براي اثبات بودنشان و ماندنشان


اصرار ميکنند که تو نيز باشي همراهشان


همان آدمها


وقتي که پذيرفتي بودنشان را


وقتي که باورشان کردي


به سادگي


ميروند


و تو ميماني با باوري که ....

 

درد.نوشت.

 

و این منم !


دختری تنها ...


در کشاکش فصل های سرد و نخوت انگیز ...


فروغ جان ؟!


آستانه را رد کرده ام ...


به سر حد رسیده ام ...


شقایق ثامری