انسان های اطراف من خوبند ... 

آنقدر خوبند که دیگر نمی توان نزدیکشان شد 

آنها نخواهند پذیرفت من دیگر نه می توانم بخندم 


آنها هنوز نفهمیدند باید بی وقفه حرف بزنند

و منتظر نایستند که من جوابی بدهم 

هنوز نمی دانند باید شبیه دیوار همسایه

که از ترس حرف مردم لمسش هم نمی کنند 

مرا نگاه نکنندآنها مدام اصرار دارند مرا آدم حساب کنند 

و خوب این از حسن نیتشان است

مشکل اینست من دیگر آدم نیستم

انسان های اطراف من هنوز زندگی را جدی نگرفته اند 

و این تنها چیزی است که مرا می ترساند
 

ترس هایی را می گویم که آنقدر تدریجی

در زندگی ات وارد می شوند که با خود تو مو نمی زنند!

من این ترس ها را زندگی کرده ام 

انگار سایه ی خودم که دارد برای خودم چاقو می کشد 

گفتم که انسان های اطرافم خوبند

و این خوب بودنشان من را می ترساند ...!!!