این روز ها هیچ جرثقیلی آنقدر وجدان ندارد که مرا 

از این بغض های بی محل سبک کند 

اکنون من مانده ام و زندگی به سبک یک آهو

که در تناقض دوربین ها و شیر ها 

مانده است برای کدامشان دست تکان دهد

تباه درک کردن من نشو

آنقدر در خودم کلاف پیچیده ام

که در کشفم گم می شوی

دستبندم را باز کن خودم دست خودم را رو می کنم

آنقدر دروغ های نگفته ام را در خود ریخته ام که می توانم

از پینو کیو پرنسس بسازم

دلم لکنت می خواهد با آغوش یک عقب مانده ی ذهنی

گریه کنم 

گریــــــــــــــــــه کنم و برای او آنقدر طبیعی باشد

که حواس نداشته اش از حالم پرت نشود

که هیچ سوالی در ذهنش از جنونم نلولد ...

از تنهاییم نپرسد و من هم به او دروغ های روزانه ام را پست نکنم

دلم لکنت میخواهد 

فحش هایم را آنقدر جدا جدا بگویم که هیچ کس

به آنچه در سرم آمده پی نبرد 

یک عقب مانده میخواهم!

می خواهم از دنیای شما جا بمانم.....