بی کسی یعنی لای استخوان های من نمک بپاشی


و زخم هایم پشت سرت راه بیفتند و معتاد دست های شورَت شوند


دست هایی که شورند و نمک ندارند


و جمجه ام خانه ی موش های دست آموزت باشند


که از گوش دیوار های ذهنم برایت خبر می آورند


آغوشت برای بافتنی های مادر بزرگت


که نمی دانست عینکش را ریز بین کرده ام


تا به چشم هایش کوچک بیایی


و برایت تنگ ببافد


بیا و به من دروغ بگو


بیا با دست های خودم به من خیانت کن


میخواهم دست از پای تو دراز تر


از آغوشت برگردم


به شرطی که


تمام شیشه خالی عطرهایت را برای من نگه داری ...


من بالا خانه ام را به موهای تو اجاره داده ام


آنقدر که تمام دود کش های سرم دود میکند


وقتی که با چشم هایت آتش میسوزانی


بیا این دنیا بی تو ارزش آمدن هم ندارد


تو خوب میدانی من از گهواره تا گور گریه کرده ام


 تا خنده ی توراببینم


اگر قول بدهی یک قهوه از آن من باشی !