....!
شبیه دست هاﮯ کســﮯ در جیب دیگرﮯ از خود مــﮯ گریزم
ثبات دغدغه اﮯ نیست که یک آسیاب قدیـمــﮯ را بر باد دهد
بیا و تمام کلاغ هایت را پس بگیر ...
تنهایــﮯ اگر اراده کند از جرز دیوار ها هم به حجم
اشغال کرده ام
رسوخ مــﮯ کند بــﮯ آنکه شکایتــﮯ از من به
خدایتتﮯ برسد
که دارد جهان اطراف مرا تماشا مــﮯ کند
شبیه دست هاﮯ کســﮯ در جیب دیگرﮯ غافلگیرم کن
مـﮯ خواهم از این تصادف تمام آنچه زیر شده ام را رو کنــﮯ
عقل بماند برای روز هایی که از نبودنتـــ
به رگ هایم تابلوی احتیاط می چسبانمـــــــــ
من بی تو در دیوانگی حل نخواهم شد
شبیه چای تلخی که خلوصش ته نشین هیچ فالی نمی شود!
+ نوشته شده در ساعت توسط صــدف
|
خـــــــــــــــودت بــــــــاش . . .