تـــــــــــــو....
برای شک هایت که گاه و بی گاه از ایمان من بالا می روند
برای روز هایی که حوالی من به سنگ می خوری سرت را
این روز ها که از دستم کاری به جز دستهایت بر نمی آید
برای تمام اتفاق های افتاده از چشمت که مرا تا زیر زمین کوبید
به ناودانی ها قسم از باران گرفته تا اشک های تو
جغرافیا به جغرافیا تاریخ به تاریخ از تو خواهم نوشت
بی آنکه از زخم هایم بهانه ای جدا کنم
در دست های تو تکثیر شدن به سر سلول های من زیاد است
کمی پانسمان مشترک بیاور به جای طاقت های انفرادی
این گریه ها به زور اشتراک هم که شده به انقضا می خورند
تقدیر لجوج هم که باشد حریفمان نمی شود اگر دل خدا را
به دست بیاوریم
من در جمع هایی که تو نیستی ما نمی شود
با هیچ منی جمع پذیر نیست و هیچ علامتی به جز چشمک های تو
این رابطه را به مساوات نمی کشد
بیا با تمام آنچه از نداری هایمان مانده در هم بمانیم ............
ِاین کوچ ناگریر
این قطار از ریل بی خبر
این خدای خیره بر فاصله
تمامشان محکوم به کنار آمدن هستند اگر کنارم را تــــــا میتوانی
پر کنی

خـــــــــــــــودت بــــــــاش . . .